تبلیغات
شکرگزاری،سلامت روح و جسم - مطالب ازدواج و مسائل مرتبط
شکرگزاری_سلامت روح و جسم

| زکات علم نشر آن است

شکرگزاری شکرگزاری
قرآن آنلاین
آموزش اقسام نمازها
ادعیه و زیارت نامه ها
آشپزی به سبک شکرگزاری
 تازه های فرهنگ و معارف



 تازه های پزشکی


  •    بررسی 3 نوع شایع درد در ناحیه شکم
  •    برای تقویت قدرت بینایی خود، این نکات را هرگز فراموش نکنید!
  •    ارتباط عجیب ما بین کم‌خونی و ابتلا به آلزایمر
  •    توصیه‌های عصرانه‌ای مهم برای روزهای گرم و سرد سال

 تازه های روان شناسی



 تازه های دندان پزشکی



  آمار

مطالب درج شده تا به این لحظه: عنوان
جدیدترین به روز رسانی:

 پراکندگی جغرافیایی

Free counters!
نرم
سامانه

شکرگزاری

به راستی عدالت معنایش چیست؟ معنایش همان برابریست یا که نه؟


 نویسنده: میلاد عابدینی   انتشار: پنجشنبه 7 اسفند 1393، 12:00

عفاف و حجاب| ازدواج و مسائل مرتبط | خانواده و سبک زندگی| مشاغل|


حجاب و عفاف
    حجاب و عفاف
تازگی زن جنس مرغوب بازار و کاسبیمان شده، با قیمت های متنوعی می خرند و می فروشند، به راستی دلال کیست و فروشنده کیست؟

اما خوب می دانم که این وسط کالا زن است! شعار حمایت از او گوش افق را کر کرده هرکسی به نحوی هوا خواه حقوقش شده! آنان عدالت را در حقوقش می خواهند...

به راستی عدالت معنایش چیست؟ معنایش همان برابریست یا که نه؟

مادر اگر در تغذیه فرزندانش تساوی و برابری را رعایت کند قاتل فرزند خردسال خود خواهد شد! و بعد بگوید !مگر بچه کوچک من چه چیزی کم دارد که باید شیر بخورد و فرزند دیگری چیپس و پفک را! بله، این منطق تساویست نه عدالت!

عدالت آن است که برای کبوتر دانه ریخته شود و برای گرگ گوشت!

چرا زن ها باید مرد شوند تا کامل شوند؟

چرا با زن بودنشان احساس کمال وبرتری نمی کنند و به دنبال مرد بودن هستند؟








شکرگزاری

رابطه بین 6 ماهه بودن و کاهش اعتماد به نفس!


 نویسنده: میلاد عابدینی   انتشار: پنجشنبه 9 بهمن 1393، 16:55

روانشناسی|عادات نامناسب رفتاری| روانشناسی|زناشویی| استرس و اضطراب| زایمان و دوران بارداری| اخبار حوزه سلامت| روانشناسی| ازدواج و مسائل مرتبط | خانواده و سبک زندگی|


اعتماد به نفس خجالتی بودن تولد زودرس زایمان زودرس زودتر از موعد
    تولد زودتر از موعد و عواقب آن!
امروز نیز قصد داریم در شکرگزاری از تازه های سلامت روان با شما عزیزان صحبت کنیم، لطفا با ما همچون همیشه همراه شوید. در مطالعه ای جدید مشخص شده است اشخاصی که پیش از موعد به دنیا می‌آیند کمتر از همسالان خود روابط صمیمانه و عمیق برقرار می‌ کنند و این افراد اصولا خود را شخص جذابی به حساب نمی آورند.

گفتنی است، متخصصان فنلاندی در این ارتباط دریافتند کسانی که چند هفته پیش از موعد به دنیا آمده‌اند در سنین جوانی در برقراری روابط با دیگران دچار مشکل شده و سطح اعتماد به نفس پایینی خواهند داشت. به گفته این کارشناسان تولد زودرس نه تنها بر سلامت جسمی انسان تاثیر می‌گذارد بلکه بر نحوه رشد مهارت‌های اجتماعی نیز تاثیرگذار می باشد.








شکرگزاری

حاجی چرا دیگر نمیخندی ...؟!


 نویسنده: میلاد عابدینی   انتشار: سه شنبه 23 دی 1393، 14:49

فرهنگ و معارف| عفاف و حجاب| ازدواج و مسائل مرتبط | خانواده و سبک زندگی| بخش ویژه ماه مبارک رمضان |


شهید خرازی - حاج خرازی - عفاف حجاب چادر ماهواره فیسبوک
    ماهواره + فیسبوک = ایرانی - (عفاف + حجاب)
قهر کرده اید انگار ؟ درست نمی گویم؟

حاجی دیگر نمیخندی ...! چه شده آن لبخندهای دائمت؟

حاجی آنطور درخودت رفته ای دلم غصه اش می شود ...سرت را بالا بگیر...

 به چه می اندیشی؟

از چه دلگیری؟ ...

راستی حاجی ! قبلا ها یه عده ای می گفتند شماها رفتید بجنگید که چه بشود؟ خودتان خواستید ،خودتان هم شهید شدید

آن وقت ها جبهه می گرفتم و جوابشان را میدادم.

حالا خودمانیم حاجی، بینی و بین الله رفتی که چه بشود؟

رفتی که آزادی داشته باشیم؟

رفتی که عده ای مانتوهایشان روز به روز تنگ تر و روسری هایشان روز به روز کوچکتر شود؟

رفتی که ماه محرمی هم پارتی بگیرند و جشن های آنچنانی؟

رفتی که عده ای دختر و پسر به هم که می رسند دست بدهند و اگر ندهند به هم بگویند عقب مانده ؟

حاجی جان ؛ جای پلاکت را این روزها زنجیرهای قطور گرفته !

جای شلوار خاکی ات را شلوارهای پاره پوره و چاک چاک گرفته (که به زور پایشان نگهش میدارند)!








شکرگزاری

ولی شما گفتید زود است!


 نویسنده: میلاد عابدینی   انتشار: شنبه 14 تیر 1393، 17:33

پزشکی| ازدواج و مسائل مرتبط | داستان کوتاه|


اهدای-عضو-کارت-ثبت-نام-مراحل-آموزش-عکس-دریافت-سایت

سکانس اول


زنگ خانه را زدم. مادر گوشی آیفون را برداشت و گفت: كیه؟ من هم طبق عادت گفتم: نفست. مادر در را باز كرد و من هم وارد خانه شدم. از حیاط دل‌بازمان كه گذشتم به پله‌های نزدیك در رسیدم. داشتم از پله‌ها بالا می‌رفتم كه یه دفعه سرم گیج رفت و در حال كله‌معلق بودم كه سریع دستم رو به نرده‌ی كنار پله رساندم و اونو محكم گرفتم تا مثل دفعه‌ی قبل از پشت برنگردم و با موزاییك‌ها یكی نشوم. چند دقیقه‌ای روی پله‌ی آخر نزدیك در نشستم تا حالم جا بیاد. اومدم از جایم بلند شوم كه یهو مادرم در ورودی ساختمان رو باز كرد و با ترس گفت: چی شد مادر؟ بازم سرت گیج رفت؟ چند بار بهت بگم تو این هوای كثیف شهر نباید بیرون بری. من از ترس این كه چیزیم بشه نمی‌رم اون‌وقت تو با این حال و روزت هر روز خدا می‌ری بیرون. خسته شدم از بس این حرف‌ها رو بهت زدم.

بعد آروم كنارم نشست و شروع كرد به هق‌هق. مادرم وقتی هق‌هق می‌كنه من یه جوری می‌شم. مثل یه فرشته‌نجات مهربون كه به‌خاطر بی‌توجهی من به حرف‌هاش بال‌هاش ذره‌ذره می‌سوزند. توی دلم لرزید. رفتم نزدیكش و به یاد گذشته‌ها سرم رو روی پاهای دردمندش گذاشتم و اون هم مثل گذشته‌ها سرم رو با دست‌هایی كه با بوسه‌ی فرشته‌ها هنوز نرم و لطیف بود نوازش می‌كرد كه بعدا فهمیدم مادرم زیاد به دستش كرم می‌مالید تا دست‌هاش همیشه نرم و لطیف باشه و با زن‌دایی شهین سر این كه كدام یكی زودتر پیر می‌شوند رقابت داشت و این مساله بوسه فرشته‌ها رو به‌كلی فراموش كردم چون مادرم زد توی سرم و گفت بلند شو خرس گنده بوی سوختگی تمام خونه رو برداشت.

من مات و مبهوت از مهر مادری بودم و هنوز توی كف نوازش مادرم كه در خانه باز شد و پدرم با آن سبیل‌های تاب‌داده‌اش وارد حیاط شد و من برای گرامی‌داشت ورودش تعظیمی سر دادم و او نیز با مناعت طبع لبخند دل‌نشینی به من زد و چه شیرین گفت: خر خودتی بابایی!

این‌جا بود كه نیشم باز شد و گفتم: سایه‌ی عالی بلند چون سرو. و از چاپلوسی خودم حالم به هم خورد. چون یاد این آدم‌هایی افتادم كه برای ترفیع درجه، چه یاس‌العملگی‌هایی كه نمی‌كنند و روده‌ی مرا پیچ در پیچ نمی‌سازند. بالاخره داخل اتاق خودم شدم و در رو پشت سرم محكم بستم طوری كه شیشه‌های در لرزید. البته چیز نگران‌كننده‌ای نبود. پدر و مادرم به این كارهای من عادت كرده بودند. كارهای عجیب و غریب من هم تمامی نداشت. یه بار موقع پخش فوتبال وقتی تیم محبوبم گل زد از روی مبل شیرجه رفتم توی بغل پدرم و فریاد زدم: گل! وقتی رفتم سر جایم بنشینم، حس كردم پدرم از جایش تكان نمی‌خورد و با حركتی نرم سرم را به طرفش چرخاندم و به صورت سرخش نگاه كردم. البته ضرب و شتم و داد و بی‌دادی هم در كار نبود. نكته‌ی مهمی كه باید بگم اینه كه به‌خاطر تپش قلبم كه از نوجوانی با من بود پدر و مادرم با من به‌مهربانی رفتار می‌كردند. این دو سال هم كه مشكل تنفسی پیدا كردم و ٢٤ ساعت مواظب رفتارشون هستند تا من را كه نه، ولی بیماری من را تحریك نكنند. مادرم برای شام ندا زد. وقتی كتابی كه درش غرق شده بودم را كنار گذاشتم حس غریبی به من می‌گفت اگه دیر بجنبی روده كوچیكه ریه‌ات رو هم می‌خوره و مثل برق خودم را به میز رساندم. وقتی نشستم نگاه مات پدر و مادرم رو حس كردم. سرم رو بلند كردم و تا اومدم دلیل بُهت‌شون رو بپرسم،  مادرم گفت: هنوز دست و صورتت را نشستی؟! گفتم: یادم نیست. چه‌طور مگه؟ پدرم گفت: یعنی این‌قدر سرت شلوغه كه یادت رفته ماسك را از روی صورتت برداری؟ مكث كردم تا یه جمله‌ی تاثیرگذار بگم ولی چیزی به ذهنم نرسید و هر چی از مغز كوچكم می‌گذشت به زبان آوردم. گفتم: ماسك عضوی از صورت منه. هر وقت مشكل ریه‌ام حل شد این عضو رو از خودم جدا می‌كنم. و لحظه‌ای سكوت و لحظه‌ای بغض و لحظه‌ای گریه و لحظه‌ای برخاستن و لحظه‌ای برداشتن و لحظه‌ای رفتن و لحظه‌ای در تنهایی خود غلتیدن و نشستن و غذا را در اتاق خوردن. و لحظه‌ای شماتت پدر از مادر و مادر از پدر به‌خاطر من. منی كه از خودم رها بودم، منی كه برای خودم نبودم، برای دیگران هم نبودم، فقط برای پدر و مادرم بودم. و چرا آن فرشته‌ی نجات من نمی‌آمد كه یا مرا با خود ببرد یا ریه‌ای از كسی به‌زور بگیرد و با ریه‌ی من عوض كند. همیشه در خیالم عمل پیوند را مانند تعویض قطعات ماشین از ذهن گذرانده‌ام. یعنی موقع عمل، ریه‌ی مرا مانند اگزوز ماشین می‌كنند و به‌جای آن ریه‌ی دیگری می‌گذارند و تنها فرقش این است كه دست تعمیركار سیاه می‌شود و دست پزشك قرمز. البته دستكش دكتر یا دست آن فرقی ندارد. چون پزشك با تمام وجود بدن را لمس می‌كند و آن را التیام می‌بخشد.

عصر دل‌انگیز جمعه، من و پدر و مادر در خانه، روی صندلی‌های تراس لم داده، به باغچه‌ی پر از گل محمدی نگریسته و یك موقع طبع شعر من سوخته چون كه زنگ در به صدا در آمده و ما از تعجب ایستاده.

پدرم گفت: بسه! این شعر هفت من یك غازت به درد عمه‌ات می‌خوره. عوض نوشتن احوال روزانه، بلند شو در را باز كن ببین كیه؟ خنده‌ام گرفت. چون پدرم روی وزن شعرم حرف می‌زد.

در را باز كردم. كسی نبود جز عمه. همراه هم به سمت تراس رفتیم و دست‌نوشته‌هام را به عمه دادم و گفتم: بابا گفتش این‌ها به درد عمه‌ات می‌خوره. عمه ببین به دردت می‌خوره یا نه!

پدرم سرش رو كج كرد و چشم غره‌ای به من رفت. عمه‌ام خندید و گفت: چه با حال! مادرم به جمع ما اضافه شد و با آغوشی گرم از عمه پذیرایی كرد. بعد از نیم ساعتی عمه‌ام با دست راستش محكم زد روی دست چپش. گفت: دیدی یادم رفت! پدرم هول كرد و گفت: چی شده؟ مامان چیزیش شده؟ گفت: نه بابا! گفت: پس چی؟ رو كرد به من و گفت: یه خبر دارم كه اگر بهت بگم بال درمی‌آری و می‌ری تو آسمون.

راستش نفهمیدم این جمله یعنی چی؟ چون ایهام سنگینی داشت. یعنی من می‌میرم و مثل یه فرشته می‌رم به آسمون یا... به عمه گفتم: نگو. مادرم نگاهم كرد و گفت: چرا نگه؟ بگو مهتاب جان. گفتم: آخه اگر بگه و من بال در بیارم و برم به آسمون تو این هوای آلوده حالم بد می‌شه، تازه بال‌هام می‌سوزه و با سر به زمین فرود می‌آم. پدرم گفت: این‌قدر هجو نگو. بگذار ببینم عمه‌ات چی می‌گه. یه جوری گفت عمه‌ات كه من فكر كردم می‌خواد توهین كنه. گفتم: عمه بگو ولی آهسته آهسته! گفت: دیروز یه جوانی رو آوردند بیمارستان كه بیچاره از روی پنج تا پله برگشته بود و با سر به زمین افتاده بود. مادرم گفت: آخی، مرد. بمیرم برای مادرش.

عمه گفت: نه بابا نمرد، ولی، ولی... گفتم: عمه بگو و راحتمون كن. مگه داری فیلم تعریف می‌كنی؟ عمه گفت: ولی مرگ مغزی شد. پدرم یه نگاه به من كرد و یه نگاه به گل‌های باغچه. تا تهش را خواند. مادرم كه هنوز متوجه نشده بود به عمه گفت: خب، بقیه‌اش. عمه گفت: بقیه نداره. حالا دكتر‌ها می‌خواهند از پدر و مادرش رضایت‌نامه بگیرند تا اعضای بدنش را به مریض‌ها پیوند بزنند. یك قطره اشك از روی گونه‌ی من غلتید تا روی لبم و من برای این كه كسی متوجه نشود آن قطره را به دهانم بردم و مزه‌ی شورش رو كه برای من همیشه شیرین بود چشیدم. اما مادرم كه به قول پدر اشكش در جوار مشكش بود، طوفانی به پا كرد كه سونامی جلویش لنگ می‌انداخت. عمه مادر را دلداری می‌داد و رو به من گفت: توی لیست پیوند، تو اولویت داری. نگاهم رو از عمه دزدیدم و به داخل اتاقم رفتم. یعنی اون جوان كی بود؟ پسر بود یا دختر؟ چه فرقی می‌كنه؟ خلاصه آدم بوده. نمی‌دونم چرا از وقتی این قضیه رو شنیدم توی دلم آشوب شده بود. از اون روز به بعد توی خونه موندم و بیرون نرفتم. رفتار پدر و مادرم خیلی فرق كرده بود. بیش از حد از من مراقبت می‌كردند. به قول عمه كاری كردند كه تا روز عمل آب تو دلم تكان نخوره.


سکانس دوم

جلوی مغازه ایستاده بودم و به سه‌تاری كه روبروی من بود نگاه می‌كردم. خیلی دلم می‌خواست یه سه‌تار داشته باشم تا موقع تنهایی باهاش درد دل كنم. هر دفعه كه می‌رفتم و نگاهش می‌كردم انگار با من حرف می‌زد و می‌گفت بیا من را از این‌جا ببر. خسته شدم از بس كه از پشت شیشه نگاهت كردم. من هم حس ناخوشایندی بهم دست می‌داد و هر بار قید خریدنش را می‌زدم. بار آخری كه از جلوی مغازه رد می‌شدم جای خالی سه‌تار را حس كردم. سرم رو چرخاندم و به ویترین نگاه انداختم. جای اون سه‌تار یه تار گنده با دلی پر از غم نشسته بود. به‌خاطر نخریدنش خودم را ملامت كردم و راهی خانه شدم. وقتی از پله‌ها بالا می‌رفتم متوجه خیسی پله‌ها نشدم و سریع از پله‌ها بالا می‌رفتم. به پله‌های آخر كه رسیدم یه دفعه خودم را بین زمین و هوا حس كردم و برگشتم و از پشت به پایین پرت شدم. به همین سادگی! یعنی به همین سادگی بی‌هوش شدم و بعد از چند لحظه پدر و مادرم را دیدم كه گریه می‌كنند و از ناهید خانم، همسایه طبقه‌ی پایین ما می‌خواهند كه به اورژانس زنگ بزند. من متوجه نگرانی آن‌ها نشدم.








شکرگزاری

هفته ای که با شکرگزاری گذشت|از درمان گردن درد و ریزش مو تا هک و سریال های ماهواره ای


 نویسنده: میلاد عابدینی   انتشار: جمعه 19 اردیبهشت 1393، 22:07

اخبار شکرگزاری| هفته ای که با شکرگزاری گذشت| دندان پزشکی|زیبایی| زایمان و دوران بارداری| سلامت پوست و مو| اخبار اقتصادی| اخبار علمی| اخبار اجتماعی| پزشکی| دندان پزشکی| تغذیه| ازدواج و مسائل مرتبط | علم و فناوری| خانواده و سبک زندگی| نقد و بررسی برنامه های ماهواره ای و تلویزیونی|



مطالب منتخب شکرگزاری در هفته سوم اردیبهشت 1393


چنانچه در این هفته فرصت کافی جهت مطالعه مطالب منتشر شده در شکرگزاری را نداشته اید با ما همراه باشید تا در این شب آدینه مروری داشته باشیم به مهم ترین مطالب هفته ی گذشته.
در هفته سپری شده از تاریخ جمعه دوازدهم اردیبهشت لغایت پنجشنبه هجدهم ماه اردیبهشت در شکرگزاری 80 مطلب منتشر شده است و ما به سلیقه ی خود 8 مطلب را در کنار اخبار مهم در حوزه ی اقتصاد و اخبار استخدامی این هفته برای شما آماده کرده ایم، جهت مشاهده متن کامل هر مطلب کافیست بر روی ادامه ی مطلب در ذیل مطلب دلخواه کلیک نمایید تا به صفحه ی اختصاصی آن هدایت شوید.









 

نرم
سامانه
  جدیدترین مطالب
 همیاری
تنها با یک کلیک شکرگزاری را در گوگل محبوب نمایید


  گشایش
هم اکنون چند صلوات را برای تعجیل در فرج امام زمان (عج) می فرستید؟










  اشتراک مطالب
جهت دریافت روزانه مطالب آدرس پست الکترونیکی خود را وارد نمایید

Delivered by FeedBurner




ویزیت رایگان_درمان رایگان بیماری ها
  دوستان
  تبلیغات
جدیدترین اخبار