تبلیغات
شکرگزاری،سلامت روح و جسم - مطالب داستان کوتاه
شکرگزاری_سلامت روح و جسم

| زکات علم نشر آن است

شکرگزاری شکرگزاری
قرآن آنلاین
آموزش اقسام نمازها
ادعیه و زیارت نامه ها
آشپزی به سبک شکرگزاری
 تازه های فرهنگ و معارف



 تازه های پزشکی


  •    بررسی 3 نوع شایع درد در ناحیه شکم
  •    برای تقویت قدرت بینایی خود، این نکات را هرگز فراموش نکنید!
  •    ارتباط عجیب ما بین کم‌خونی و ابتلا به آلزایمر
  •    توصیه‌های عصرانه‌ای مهم برای روزهای گرم و سرد سال

 تازه های روان شناسی



 تازه های دندان پزشکی



  آمار

مطالب درج شده تا به این لحظه: عنوان
جدیدترین به روز رسانی:

 پراکندگی جغرافیایی

Free counters!
نرم
سامانه

شکرگزاری

ولی شما گفتید زود است!


 نویسنده: میلاد عابدینی   انتشار: شنبه 14 تیر 1393، 17:33

پزشکی| ازدواج و مسائل مرتبط | داستان کوتاه|


اهدای-عضو-کارت-ثبت-نام-مراحل-آموزش-عکس-دریافت-سایت

سکانس اول


زنگ خانه را زدم. مادر گوشی آیفون را برداشت و گفت: كیه؟ من هم طبق عادت گفتم: نفست. مادر در را باز كرد و من هم وارد خانه شدم. از حیاط دل‌بازمان كه گذشتم به پله‌های نزدیك در رسیدم. داشتم از پله‌ها بالا می‌رفتم كه یه دفعه سرم گیج رفت و در حال كله‌معلق بودم كه سریع دستم رو به نرده‌ی كنار پله رساندم و اونو محكم گرفتم تا مثل دفعه‌ی قبل از پشت برنگردم و با موزاییك‌ها یكی نشوم. چند دقیقه‌ای روی پله‌ی آخر نزدیك در نشستم تا حالم جا بیاد. اومدم از جایم بلند شوم كه یهو مادرم در ورودی ساختمان رو باز كرد و با ترس گفت: چی شد مادر؟ بازم سرت گیج رفت؟ چند بار بهت بگم تو این هوای كثیف شهر نباید بیرون بری. من از ترس این كه چیزیم بشه نمی‌رم اون‌وقت تو با این حال و روزت هر روز خدا می‌ری بیرون. خسته شدم از بس این حرف‌ها رو بهت زدم.

بعد آروم كنارم نشست و شروع كرد به هق‌هق. مادرم وقتی هق‌هق می‌كنه من یه جوری می‌شم. مثل یه فرشته‌نجات مهربون كه به‌خاطر بی‌توجهی من به حرف‌هاش بال‌هاش ذره‌ذره می‌سوزند. توی دلم لرزید. رفتم نزدیكش و به یاد گذشته‌ها سرم رو روی پاهای دردمندش گذاشتم و اون هم مثل گذشته‌ها سرم رو با دست‌هایی كه با بوسه‌ی فرشته‌ها هنوز نرم و لطیف بود نوازش می‌كرد كه بعدا فهمیدم مادرم زیاد به دستش كرم می‌مالید تا دست‌هاش همیشه نرم و لطیف باشه و با زن‌دایی شهین سر این كه كدام یكی زودتر پیر می‌شوند رقابت داشت و این مساله بوسه فرشته‌ها رو به‌كلی فراموش كردم چون مادرم زد توی سرم و گفت بلند شو خرس گنده بوی سوختگی تمام خونه رو برداشت.

من مات و مبهوت از مهر مادری بودم و هنوز توی كف نوازش مادرم كه در خانه باز شد و پدرم با آن سبیل‌های تاب‌داده‌اش وارد حیاط شد و من برای گرامی‌داشت ورودش تعظیمی سر دادم و او نیز با مناعت طبع لبخند دل‌نشینی به من زد و چه شیرین گفت: خر خودتی بابایی!

این‌جا بود كه نیشم باز شد و گفتم: سایه‌ی عالی بلند چون سرو. و از چاپلوسی خودم حالم به هم خورد. چون یاد این آدم‌هایی افتادم كه برای ترفیع درجه، چه یاس‌العملگی‌هایی كه نمی‌كنند و روده‌ی مرا پیچ در پیچ نمی‌سازند. بالاخره داخل اتاق خودم شدم و در رو پشت سرم محكم بستم طوری كه شیشه‌های در لرزید. البته چیز نگران‌كننده‌ای نبود. پدر و مادرم به این كارهای من عادت كرده بودند. كارهای عجیب و غریب من هم تمامی نداشت. یه بار موقع پخش فوتبال وقتی تیم محبوبم گل زد از روی مبل شیرجه رفتم توی بغل پدرم و فریاد زدم: گل! وقتی رفتم سر جایم بنشینم، حس كردم پدرم از جایش تكان نمی‌خورد و با حركتی نرم سرم را به طرفش چرخاندم و به صورت سرخش نگاه كردم. البته ضرب و شتم و داد و بی‌دادی هم در كار نبود. نكته‌ی مهمی كه باید بگم اینه كه به‌خاطر تپش قلبم كه از نوجوانی با من بود پدر و مادرم با من به‌مهربانی رفتار می‌كردند. این دو سال هم كه مشكل تنفسی پیدا كردم و ٢٤ ساعت مواظب رفتارشون هستند تا من را كه نه، ولی بیماری من را تحریك نكنند. مادرم برای شام ندا زد. وقتی كتابی كه درش غرق شده بودم را كنار گذاشتم حس غریبی به من می‌گفت اگه دیر بجنبی روده كوچیكه ریه‌ات رو هم می‌خوره و مثل برق خودم را به میز رساندم. وقتی نشستم نگاه مات پدر و مادرم رو حس كردم. سرم رو بلند كردم و تا اومدم دلیل بُهت‌شون رو بپرسم،  مادرم گفت: هنوز دست و صورتت را نشستی؟! گفتم: یادم نیست. چه‌طور مگه؟ پدرم گفت: یعنی این‌قدر سرت شلوغه كه یادت رفته ماسك را از روی صورتت برداری؟ مكث كردم تا یه جمله‌ی تاثیرگذار بگم ولی چیزی به ذهنم نرسید و هر چی از مغز كوچكم می‌گذشت به زبان آوردم. گفتم: ماسك عضوی از صورت منه. هر وقت مشكل ریه‌ام حل شد این عضو رو از خودم جدا می‌كنم. و لحظه‌ای سكوت و لحظه‌ای بغض و لحظه‌ای گریه و لحظه‌ای برخاستن و لحظه‌ای برداشتن و لحظه‌ای رفتن و لحظه‌ای در تنهایی خود غلتیدن و نشستن و غذا را در اتاق خوردن. و لحظه‌ای شماتت پدر از مادر و مادر از پدر به‌خاطر من. منی كه از خودم رها بودم، منی كه برای خودم نبودم، برای دیگران هم نبودم، فقط برای پدر و مادرم بودم. و چرا آن فرشته‌ی نجات من نمی‌آمد كه یا مرا با خود ببرد یا ریه‌ای از كسی به‌زور بگیرد و با ریه‌ی من عوض كند. همیشه در خیالم عمل پیوند را مانند تعویض قطعات ماشین از ذهن گذرانده‌ام. یعنی موقع عمل، ریه‌ی مرا مانند اگزوز ماشین می‌كنند و به‌جای آن ریه‌ی دیگری می‌گذارند و تنها فرقش این است كه دست تعمیركار سیاه می‌شود و دست پزشك قرمز. البته دستكش دكتر یا دست آن فرقی ندارد. چون پزشك با تمام وجود بدن را لمس می‌كند و آن را التیام می‌بخشد.

عصر دل‌انگیز جمعه، من و پدر و مادر در خانه، روی صندلی‌های تراس لم داده، به باغچه‌ی پر از گل محمدی نگریسته و یك موقع طبع شعر من سوخته چون كه زنگ در به صدا در آمده و ما از تعجب ایستاده.

پدرم گفت: بسه! این شعر هفت من یك غازت به درد عمه‌ات می‌خوره. عوض نوشتن احوال روزانه، بلند شو در را باز كن ببین كیه؟ خنده‌ام گرفت. چون پدرم روی وزن شعرم حرف می‌زد.

در را باز كردم. كسی نبود جز عمه. همراه هم به سمت تراس رفتیم و دست‌نوشته‌هام را به عمه دادم و گفتم: بابا گفتش این‌ها به درد عمه‌ات می‌خوره. عمه ببین به دردت می‌خوره یا نه!

پدرم سرش رو كج كرد و چشم غره‌ای به من رفت. عمه‌ام خندید و گفت: چه با حال! مادرم به جمع ما اضافه شد و با آغوشی گرم از عمه پذیرایی كرد. بعد از نیم ساعتی عمه‌ام با دست راستش محكم زد روی دست چپش. گفت: دیدی یادم رفت! پدرم هول كرد و گفت: چی شده؟ مامان چیزیش شده؟ گفت: نه بابا! گفت: پس چی؟ رو كرد به من و گفت: یه خبر دارم كه اگر بهت بگم بال درمی‌آری و می‌ری تو آسمون.

راستش نفهمیدم این جمله یعنی چی؟ چون ایهام سنگینی داشت. یعنی من می‌میرم و مثل یه فرشته می‌رم به آسمون یا... به عمه گفتم: نگو. مادرم نگاهم كرد و گفت: چرا نگه؟ بگو مهتاب جان. گفتم: آخه اگر بگه و من بال در بیارم و برم به آسمون تو این هوای آلوده حالم بد می‌شه، تازه بال‌هام می‌سوزه و با سر به زمین فرود می‌آم. پدرم گفت: این‌قدر هجو نگو. بگذار ببینم عمه‌ات چی می‌گه. یه جوری گفت عمه‌ات كه من فكر كردم می‌خواد توهین كنه. گفتم: عمه بگو ولی آهسته آهسته! گفت: دیروز یه جوانی رو آوردند بیمارستان كه بیچاره از روی پنج تا پله برگشته بود و با سر به زمین افتاده بود. مادرم گفت: آخی، مرد. بمیرم برای مادرش.

عمه گفت: نه بابا نمرد، ولی، ولی... گفتم: عمه بگو و راحتمون كن. مگه داری فیلم تعریف می‌كنی؟ عمه گفت: ولی مرگ مغزی شد. پدرم یه نگاه به من كرد و یه نگاه به گل‌های باغچه. تا تهش را خواند. مادرم كه هنوز متوجه نشده بود به عمه گفت: خب، بقیه‌اش. عمه گفت: بقیه نداره. حالا دكتر‌ها می‌خواهند از پدر و مادرش رضایت‌نامه بگیرند تا اعضای بدنش را به مریض‌ها پیوند بزنند. یك قطره اشك از روی گونه‌ی من غلتید تا روی لبم و من برای این كه كسی متوجه نشود آن قطره را به دهانم بردم و مزه‌ی شورش رو كه برای من همیشه شیرین بود چشیدم. اما مادرم كه به قول پدر اشكش در جوار مشكش بود، طوفانی به پا كرد كه سونامی جلویش لنگ می‌انداخت. عمه مادر را دلداری می‌داد و رو به من گفت: توی لیست پیوند، تو اولویت داری. نگاهم رو از عمه دزدیدم و به داخل اتاقم رفتم. یعنی اون جوان كی بود؟ پسر بود یا دختر؟ چه فرقی می‌كنه؟ خلاصه آدم بوده. نمی‌دونم چرا از وقتی این قضیه رو شنیدم توی دلم آشوب شده بود. از اون روز به بعد توی خونه موندم و بیرون نرفتم. رفتار پدر و مادرم خیلی فرق كرده بود. بیش از حد از من مراقبت می‌كردند. به قول عمه كاری كردند كه تا روز عمل آب تو دلم تكان نخوره.


سکانس دوم

جلوی مغازه ایستاده بودم و به سه‌تاری كه روبروی من بود نگاه می‌كردم. خیلی دلم می‌خواست یه سه‌تار داشته باشم تا موقع تنهایی باهاش درد دل كنم. هر دفعه كه می‌رفتم و نگاهش می‌كردم انگار با من حرف می‌زد و می‌گفت بیا من را از این‌جا ببر. خسته شدم از بس كه از پشت شیشه نگاهت كردم. من هم حس ناخوشایندی بهم دست می‌داد و هر بار قید خریدنش را می‌زدم. بار آخری كه از جلوی مغازه رد می‌شدم جای خالی سه‌تار را حس كردم. سرم رو چرخاندم و به ویترین نگاه انداختم. جای اون سه‌تار یه تار گنده با دلی پر از غم نشسته بود. به‌خاطر نخریدنش خودم را ملامت كردم و راهی خانه شدم. وقتی از پله‌ها بالا می‌رفتم متوجه خیسی پله‌ها نشدم و سریع از پله‌ها بالا می‌رفتم. به پله‌های آخر كه رسیدم یه دفعه خودم را بین زمین و هوا حس كردم و برگشتم و از پشت به پایین پرت شدم. به همین سادگی! یعنی به همین سادگی بی‌هوش شدم و بعد از چند لحظه پدر و مادرم را دیدم كه گریه می‌كنند و از ناهید خانم، همسایه طبقه‌ی پایین ما می‌خواهند كه به اورژانس زنگ بزند. من متوجه نگرانی آن‌ها نشدم.








شکرگزاری

واقعاً نمی‌دانم چه عکس‌العملی نشان می‌دهم!


 نویسنده: میلاد عابدینی   انتشار: چهارشنبه 17 اردیبهشت 1393، 21:35

داستان کوتاه| مطالب طنز|


داستان طنز_خدمتکار_میز کثیف_نا مرتب_شلخته_گرد و خاک بر روی میز

خانم شین بالآخره خدمتکاری را که دنبالش بود؛ پیدا کرد.
خانمی بسیار باتجربه که بی‌شک، وسواس و دقتش در رسیدگی به کارهای خانه مثال‌زدنی بود.
خانم شین همه‌جای خانه را به خانم خدمتکار نشان داد و از او خواست که از همان‌روز کارش را شروع کند.

چندبار هم توی گوشش خواند که چه‌قدر به گردگیری خانه، حساس است و اگر زمانی ببیند روی چیزی ذره‌ای گرد و خاک نشسته تا چندروز خوابش نمی‌برد و دنیا به چشمش تیره و تار می‌شود.

خانم شین برای محکم‌کاری بیش‌تر، با لحن محکمی به خدمتکار باتجربه گفت:
امیدوارم هیچ‌وقت جایی گرد و خاکی نبینم؛ چون آن‌وقت، واقعاً نمی‌دانم چه عکس‌العملی نشان می‌دهم!


خانم خدمتکار از شنیدن حرف‌های خانم شین به فکر فرو رفت. کنجکاو شد که عکس‌العمل او را هنگام دیدن گرد و خاک ببیند. بالأخره هم طاقت نیاورد و یک‌روز میز پذیرایی را گردگیری نکرد.

آن‌روز خانم شین در خانه چرخی زد و همان میز کثیف، توجهش را جلب کرد. حالا خانم شین چه عکس‌العملی نشان می داد؟









شکرگزاری

من باید به آنها یاد می‌دادم که ارزش کوزه و سنگ و کلوخ یکسان نیست؟!


 نویسنده: میلاد عابدینی   انتشار: دوشنبه 15 اردیبهشت 1393، 22:41

کودکان| داستان کوتاه| روانشناسی|کودکان|


داستان های مجله موفقیت_شیوانا_داستان های مجله استاد حلت برای موفق شدن


بار دیگر به سراغ مجله موفقیت رفته و داستانی دیگر از شیوانا را با هم می خوانیم:


شیوانا با شاگردش از راهی می‌گذشت.
در مسیر حرکت خود، مرد کالسکه‌رانی را دید که دو پسر نوجوانش را با سروصدای بلند دعوا می‌کرد.
پسربچه‌ها هم هاج‌‌وواج به پدر و عابران خیره شده بودند و از ترس، به خود می‌لرزیدند. شیوانا جلو رفت و موضوع را پرسید.
مردگفت: «این دو نفر، پسرهای من هستند. کالکسه را اینجا نگه داشتم تا آن‌ها از چشمه پایین جاده آب بیاورند. آن‌ها می‌گویند موقع برگشتن، چیزی را در علف‌زارها دیدند و از ترس، کوزه‌ها را به‌طرف آن انداختند و با دست خالی فرار کردند.‌ حالا من می‌گویم چرا به‌جای کوزه‌ها، سنگ یا کلوخی پرت نکردند و چرا لااقل کوزه را همان‌ جا روی زمین نگذاشتند و فرار نکردند؟»

شیوانا خندید و گفت: «به‌عنوان پدر، آیا قبلا این روش مقابله را به آن‌ها یاد داده بودی؟»

مرد باحیرت گفت: «من باید به آن‌ها یاد می‌دادم که ارزش کوزه و سنگ و کلوخ یکسان نیست؟! این را نباید خودشان می‌فهمیدند؟!»

شیوانا گفت: «آن‌ها گمان می‌کردند که ارزش جانشان بیشتر از کوزه است؛ برای همین برای دفاع از خود، کوزه را پرتاب کردند و گریختند. واکنش و رفتار آن‌ها تنها چیزی بود که یاد گرفته بودند. اگر غیر از این می‌خواستی، باید به آن‌ها آموزش می‌دادی و آن‌ها را ازقبل برای پاسخ صحیح آماده می‌کردی. تو فرزندانت را به‌خاطر این مجازات می‌کنی که تنها پاسخی را که بلد بودند، از خود نشان دادند. خوب! باید هم چنین کنند؛ چون در آن شرایط سخت و پردلهره، آن‌ها از کجا باید می‌دانستند که راه‌حل‌های دیگری مثل فریادزدن، کمک‌خواستن و خالی‌کردن آب‌ کوزه‌ها و یا فرارکردن همراه کوزه‌ها و نظایر آن، وجود دارد؟







شکرگزاری

داستان خواندنی معلم جادوگر! (به مناسبت بزرگداشت مقام معلم)


 نویسنده: میلاد عابدینی   انتشار: سه شنبه 9 اردیبهشت 1393، 11:19

کودکان| داستان کوتاه| روانشناسی|موفقیت| روانشناسی|کودکان| روانشناسی|



روز معلم_هفته معلم_مقاله_پیام_تبریک_اس ام اس_چگونه معلم موفقی باشیم


یک استاد جوان جامعه‌شناسی، دانشجویان خود را برای انجام یک کار پژوهشی به یک محله فقیرنشین ​ اعزام کرد. قرار بود​ دانشجویان در مورد شرایط زندگی، پیشینه‌های خانوادگی، گرایش‌ها، استعدادها، آرزوها و احتمال بروز موفقیت‌های آتی 200 کودک ساکن این محله‌های فقیر نشین مطالعه و تحقیق کرده، آینده احتمالی آنان را با توجه به قواعد علمی پیش‌بینی کنند.

دانشجویان با 200 پسر مصاحبه کردند و پیشینه و مشکلات جامعه شناختی و اقتصادی آنان را مورد بررسی و دقت قرار دادند. آنها پس از تجزیه و تحلیل‌های دقیق خود پیش‌بینی کردند حداقل 90 درصد ( یعنی 180 نفر ) از این کودکان در آینده مرتکب جرم شده ، سرنوشت آنان به زندان ختم خواهد شد.

گزارش نتایج این تحقیق و 200 کارتی که در آنها جزئیات مربوط به هر یک از این کودکان درج شده بود، در دانشگاه بایگانی شد. 25 سال بعد همین استاد دانشگاه به طور اتفاقی این کارت‌ها را پیدا کرد و از روی کنجکاوی تصمیم گرفت درباره سرنوشت ​ 200کودک پرس و جو کند. او برای این کار از گروه دیگری از دانشجویان خواست تا افراد مورد تحقیق را پیدا کرده، درباره وضعیت فعلی آنان پرس‌و‌جو کنند و میزان صحت پیش‌بینی​ دانشجویان قبلی را مورد ارزیابی قرار دهند.

آنها توانستند با 90 درصد ( حدود 180 نفر ) از آن 200 کودکی که حالا جوانانی برومند و موفق بودند، ملاقات کنند.[شکرگزاری] دانشجویان از این 180 نفر درباره عواملی که به موفقیت آنها منجر شده بود، سوال کردند. در بین همه جواب‌ها، یک پاسخ مشترک بود. آنها با احترام و قدردانی به خدمات خالصانه و جانفشانانه یک بانوی معلم که در مدرسه محلی به آنان تدریس می‌کرد، اشاره داشتند.

دانشجویان درباره این معلم اسرار‌آمیز که تغییرات معجزه اساسی را در سرنوشت دانش‌آموزان خود ایجاد کرده بود، پرس‌و‌جو کردند و سرانجام او را در ​ خانه سالمندان یافتند. این معلم فداکار حدود هفتاد سال داشت، اما بخوبی می‌توانست چهره دانش‌آموزان قبلی خود را به خاطر آورد. وقتی از او درباره تاثیر فراوان و سرنوشت‌سازی که روی دانش‌آموزانش داشت، سوال شد، به آرامی پاسخ داد[داستان کوتاه]: «من هیچ معجزه‌ای نکردم، فقط همه دانش‌آموزان را مثل بچه‌های خود دوست داشتم.»








شکرگزاری

به یکدیگر بدون چشم داشت نیکی کنیم


 نویسنده: میلاد عابدینی   انتشار: شنبه 6 اردیبهشت 1393، 09:34

خانواده و سبک زندگی| داستان کوتاه| روانشناسی| روانشناسی|مثبت اندیشی| روانشناسی|عادات نامناسب رفتاری|



داستان کوتاه_نان_کلیپ آرت_محبت_نیکی کردن_خواندنی_مجله خانواده سبز


پسر  پیرزنی به سفر دوری رفته بود و ماه ها بود که از او خبری نداشتند.

بنابراین زن دعا می کرد [داستان کوتاه]که او سالم به خانه باز گردد. این زن هر روز به تعداد اعضاء

خانواده اش نان می پخت و همیشه یک نان اضافه هم می پخت و پشت

پنجره می گذاشت تا رهگذری گرسنه که از آنجا می گذشت نان را بر دارد. هر روز مردی

گو‍ژ پشت از آنجا می گذشت و نان را بر میداشت و به جای آنکه از او

تشکر کند می گفت: «کار پلیدی که بکنید با شما می ماند و هر کار نیکی که انجام دهید به شما باز می گردد


این ماجرا هر روز ادامه داشت تا اینکه زن از گفته های مرد گوژ پشت ناراحت و رنجیده

شد. او به خود گفت: او نه تنها تشکر نمی کند بلکه هر روز این جمله ها را به زبان می آورد. نمی د انم منظورش چیست؟


یک روز که زن از گفته های مرد گو‍ژ پشت کاملا به تنگ آمده بود تصمیم گرفت از شر او

خلاص شود بنابراین نان او را زهر آلود کرد و آن را با دست های لرزان پشت پنجره گذاشت،

اما ناگهان به خود گفت: این چه کاری است که می کنم؟ بلافاصله نان را برداشت و در تنور

انداخت و نان دیگری برای مرد گوژ پشت پخت. مرد مثل هر روز آمد و نان را برداشت و حرف های معمول خود را تکرار کرد و به راه خود رفت


آن شب در خانه پیر زن به صدا در آمد. وقتی که زن در را باز کرد ، فرزندش را دید که

نحیف و خمیده با لباس هایی پاره پشت در ایستاده بود او گرسنه،

تشنه و خسته بود در حالی که به مادرش نگاه می کرد، گفت


مادر اگر این معجزه نشده بود نمی توانستم خودم را به شما برسانم.

در چند فرسنگی این جا چنان گرسنه و ضعیف شده بودم که داشتم از هوش می رفتم.

ناگهان رهگذری گو‍ژ پشت را دیدم که به سراغم آمد. او لقمه ای غذا خواستم و او یک نان

به من داد و گفت: «این تنها چیزی است که من هر روز می خورم امروز آن را به تو می دهم

زیرا که تو بیش از من به آن احتیاج داری








 

نرم
سامانه
  جدیدترین مطالب
 همیاری
تنها با یک کلیک شکرگزاری را در گوگل محبوب نمایید


  گشایش
هم اکنون چند صلوات را برای تعجیل در فرج امام زمان (عج) می فرستید؟










  اشتراک مطالب
جهت دریافت روزانه مطالب آدرس پست الکترونیکی خود را وارد نمایید

Delivered by FeedBurner




ویزیت رایگان_درمان رایگان بیماری ها
  دوستان
  تبلیغات
جدیدترین اخبار